زندگی ، راز بـزرگی اســت که در ما جاريست زندگی فاصـــله آمدن و رفتـــن ماسترود دنیــــا جاریســتزندگی ، آبتنی کردن در این رود اسـت دست ما در کــف این رود به دنبـــال چه می گردد؟هیــــــچ!!!زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطــره ها می ماند شاید این حســرت بیهـــــوده کــه بــر دل داری شعله گرمی امیـــد تو را خواهد کشتزندگی درک همیــن اکنون استزندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد ! تو نــه در دیــروزی ، و نه در فــــردایــیظرف امــروز ، پر از بودن توستشاید این خنـــده که امروز دریغـــش کردیآخــرین فرصـــــت همراهـــیه با امیــــــد اســـتزندگی یاد غریبی است که در سیــنه خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه در اندیشه برگزندگی ، خاطر دریایی یک قطــره در آرامـش رودزنــدگی ، حس شــــکوفایی یــک مزرعــه در باور بـذرزندگی ، بــاور دریاســـت در اندیشـــــه ماهی . در تُنــــگ !زندگی ، ترجــمه روشن خاک است در آیینه عشــقزنـدگی ، فهـم نفهمیــدن هاستزندگی ، پنجره ای باز، به دنیـــای وجودتا که این پنـــجره باز است ، جهـــانی با ماستآسمان ، نــــور ، خدا ، عشـــق ، ســعادت با ماسـتفرصــت بازی این پنجـتره را دریابیمدر نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامـــش پر مهر نسیــمپــرده از ساحت دل برگیریمرو به این پنجره ، با شوق ، سلامـی بکنیمزندگی ، رسم پـذیرایی از تقــدیر استوزن خوشبختی من ، وزن رضایتمـــندی ستزندگی شاید آن لبخنــدی ست ، که دریغـــش کردیمزندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطــره آمدن و رفتـــن ماســتلحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ستمــــــن دلـــم مــی خواهـــد قدر این خاطره را دریابیم.

مـــاه من غصه چـــــــرا؟!
آســـمان را بنگر،
که هنوز بعد صــــــدها شـــب و روز،
مثل آن روز
نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلــــش از سردی
شبهای خزان نشـکست و نگرفت!
بلکه از عاطفه لبـــــــــریز شد و نفسی از سر امیـــــد
کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست!
ماه من غــصه چـــــــــرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست!

مـــاه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
کار
آن هایی نیســـــــــــــت که خــــــــــدا را دارند...
مـــاه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل
بـــاران بارید،
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،
با
نگاهــت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،
که خدا هــــــست، خــــــــدا هست!
او
همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او
همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام،
غـــرق شادی باشد...
ماه
من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن انـــــــدوه است...!
این همه
غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه!
میـــــــوه یک باغنـــد،
همه را
با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبــــر؛ پشت هر کوه بلــــند،
ســبزه زاری اســــت
پـــر از یـــــاد خـــــــــدا!!!
و در آن بـــــــاز کســــــــــی می خوانـــــــــــــــــــد؛
که خدا هســـــت، خدا هست و چرا
غصــــــــه؟! چــــــــــرا؟
