تبليغاتX
☆اقــلیم وجـــــود☆




زندگی ، راز بـزرگی اســت که در ما جاريست
زندگی فاصـــله آمدن و رفتـــن ماست
رود دنیــــا جاریســت
زندگی ، آبتنی کردن در این رود اسـت
دست ما در کــف این رود به دنبـــال چه می گردد؟
هیــــــچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطــره ها می ماند
شاید این حســرت بیهـــــوده کــه بــر دل داری
شعله گرمی امیـــد تو را خواهد کشت
زندگی درک همیــن اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد !
  تو نــه در دیــروزی ، و نه در فــــردایــی
ظرف امــروز ، پر از بودن توست
شاید این خنـــده که امروز دریغـــش کردی
آخــرین فرصـــــت همراهـــیه با امیــــــد اســـت
زندگی یاد غریبی است که در سیــنه خاک ، به جا می ماند
 زندگی ، سبزترین آیه در اندیشه برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطــره در آرامـش رود
زنــدگی ، حس شــــکوفایی یــک مزرعــه در باور بـذر
زندگی ، بــاور دریاســـت در اندیشـــــه ماهی . در تُنــــگ !
زندگی ، ترجــمه روشن خاک است در آیینه عشــق
زنـدگی ، فهـم نفهمیــدن هاست
زندگی ، پنجره ای باز، به دنیـــای وجود
تا که این پنـــجره باز است ، جهـــانی با ماست
آسمان ، نــــور ، خدا ، عشـــق ، ســعادت با ماسـت
فرصــت بازی این پنجـتره را دریابیم
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامـــش پر مهر نسیــم
پــرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره ، با شوق ، سلامـی بکنیم
زندگی ، رسم پـذیرایی از تقــدیر است
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمـــندی ست
زندگی شاید آن لبخنــدی ست ، که دریغـــش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطــره آمدن و رفتـــن ماســت
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
مــــــن دلـــم مــی خواهـــد
قدر این خاطره را دریابیم.



نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 15:10 توسط فــرزانه |


مـــاه من غصه چـــــــرا؟!
آســـمان را بنگر،
که هنوز بعد صــــــدها شـــب و روز،
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که، دلــــش از سردی شبهای خزان نشـکست و نگرفت!
بلکه از عاطفه لبـــــــــریز شد و نفسی از سر امیـــــد کشید
و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
 تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غــصه چـــــــــرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست!



مـــاه من!

دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
 کار آن هایی نیســـــــــــــت که خــــــــــدا را دارند...
مـــاه من!
غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل بـــاران بارید،
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهــت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود،
 که خدا هــــــست، خــــــــدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام،
     غـــرق شادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن انـــــــدوه است...!
این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه!
میـــــــوه یک باغنـــد،
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبــــر؛ پشت هر کوه بلــــند،
ســبزه زاری اســــت پـــر از یـــــاد خـــــــــدا!!!
 و در آن بـــــــاز کســــــــــی می خوانـــــــــــــــــــد؛
که خدا هســـــت، خدا هست و چرا غصــــــــه؟! چــــــــــرا؟





نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 14:26 توسط فــرزانه |